تصمیم‌های نادرست پی در پی

در پی یک انتخاب نادرست، اکنون حدود پنج ماه از بیکاری من می‌گذرد. این رویداد بار دیگر این احساس عمیق را در من بیدار کرد که گویی بسیاری از تصمیماتم در زندگی نادرست بوده و به ندرت از اعمال خود رضایت داشته‌ام. با این حال، این بار مصمم‌ام تا رویکردی متفاوت در پیش بگیرم: دیگر نمی‌خواهم رزومه‌ام را به صورت تصادفی و بی‌هدف برای هر موقعیت شغلی ارسال کنم.

اخیراً در دو موقعیت شغلی که نسبت به آنها اطمینان بیشتری داشتم، برای مصاحبه حاضر شدم. در یکی از آنها به توافق مالی نرسیدیم و در دیگری، به دلیل شرایط نامشخص اقتصادی، کارفرما هنوز در مورد جذب نیروهای جدید به تصمیم قطعی نرسیده است. با این وجود، این تجربیات به عنوان فرصتی برای یادگیری و ذخیره‌ای برای آینده در ذهن من باقی ماند.

این روزها ایده‌ای جدید ذهن مرا به خود مشغول کرده و با جدیت آن را پیگیری می‌کنم: در حال خلق نمونه‌کارهایی هستم که بتوانم با استفاده از آنها، خودم را به شکلی ملموس و مؤثر به محیط‌های کاری که واقعاً به آنها علاقه دارم معرفی کنم. این بار نمی‌خواهم منتظر بمانم تا دیگران برای من تصمیم بگیرند یا فرصتی به سمت من بیاید؛ بلکه می‌خواهم مسیر خواسته‌هایم را خودم تعیین کنم.

درست مانند زمانی که انتخاب کردم تا تو را دوست بدارم و عاشقت بمانم و با تمام وجود خواستنم را فریاد زدم، این بار نیز می‌خواهم انتخابگر باشم، نه انتخاب‌شونده. چرا باید همیشه در انتظار تصمیمات دیگران بمانیم؟ چرا باید بگذاریم دیگران برایمان تعیین تکلیف کنند؟ به راستی، چرا؟

نامه ۱۴

نگریستن در تو، مرا رها می‌کند.

هر بار که قلم را برمی‌دارم تا تو را وصف کنم، و می‌دانم که چشمانت این واژه‌ها را لمس خواهد کرد، گویی نیرویی قدیمی در رگهایم جاری می‌شود.

این صفحهٔ سفید، این پنجرهٔ رو به تو، پاد زهرِاندیشهِ مستمر من است.

۲۴ ساعتِ اسیر در حصارِ فکرِ تو بودم، اما همین که برایت نوشتم، همین که دانستم می‌خوانی، زندانِ ساعت‌ها از هم گسست.

و من، آزاد، سبک‌بار، برای زندگی‌ام...

می‌خواهم عشق را سبک بار بپیمایم.

می‌خواهم چون تو باشم: زندگی‌ام را بکنم و تو را، از دور، در گوشه‌ای از قلبم عاشقانه نگاه دارم.

نمی‌خواهم این عشق دست و پاهای مرا دربند کند. با خود اندیشیدم: "چه چیزی را از دست می‌دهم؟ یک مرد ... را؟

"چه چیزی به دست می‌آوردم؟ لذتِ گه گاه در آغوش تو بودن را..."

و این، سهم من از آن شهرِ پرهیاهو بود

نامه ۱۳


برایم شعر بفرست
حتے شعرهایے ڪہ عاشقان
دیگرت براے تو می‌گویند
می‌خواهم بدانم دیگران ڪہ
دچار تو می‌شوند تا ڪجاے
شعر پیش می‌روند تا
ڪجاے عــشق تا
ڪجاے جاده‌اے ڪہ
من در انتهاے آن
ایستاده‌ام...

ای کاش به گذشته برگردم

دلم تنگ شده برای روزهای بی خبریِ کودکی. برای گذشته های دور! عجیب است؛ تا همین یکی دو ماه پیش اگر کسی می پرسید، با قاطعیت می گفتم: «هرگز!» حتی برگشتن به یک سال قبل را هم نمی خواستم. اما حالا، گویی تمام وجودم برای آن دوران بی‌مسئولیتی لحظه‌شماری می‌کند.

البته که با خودم فکر می کنم، مگر آن روزها غمِ خودش را نداشت؟ چرا داشت... غمِ اینکه در خانه ی مادربزرگ که خیلی هم آن مکان و آدمهایش را دوست داشتم، مجبور بودم مراقب رفتارم باشم تا بعداً بازخواست نشوم. یا ترس همیشگیِ مدرسه و اینکه همیشه باید نمره ی اول باشم. هنوز هم بعد از هر امتحان را به خاطر می آورم؛ با ماشین حساب ، مدام معدل می گرفتم. هم خوشبین، هم بدبین، هم متعادل! و با هر نمره ای که از حد انتظارم کمتر بود، دنیا بر سرم خراب میشد.

غمهای کوچک و بزرگِ دیگری هم بودند؛ مثلاً بازیهای تیم ملی فوتبال که با یک چشم به نتیجه بودم و با دیگری آه حسرت می کشیدم.

و بعد، غمِ پسر همسایه؛ احمد!

سال آخر دبیرستان بودم و غرق درسهای کنکور. احمد، که دانشجوی سال اول برق بود، کتاب شیمیش را به من داده بود برای پیش خوانی. روز اول که کتاب را باز کردم، دیدم روی صفحۀ اول برایم شعری عاشقانه نوشته.و ...

از او خوشم می آمد، اما دختر لوس مامانم بودم! سریع یادداشت را به مامان نشان دادم. مامان به مامانش گفت و خلاصه گفته بود: «پسره دلشو به دخترت باخته!»

یادم میاد که خودش برام انتخاب رشته کرد، و دانشگاهمو با توجه به رتبه مشخص کرد، تو اون سن و فضا به نظرم خیلی فهمیده و منطقی بود. به من پیشنهاد داد... اما من گفتم: «نه، میخوام درس بخوانم.» دانشگاههایمان از هم خیلی فاصله داشت و کم کم بینمان فاصله افتاد. من هم که همیشه سر به هوای خودم بودم...

حالا که به گذشته فکر می کنم، می فهمم که دوستش داشتم، اما از دستش دادم.

بعدها که بزرگتر شدم، غم نمره های دانشگاه و مقاطع بعدی به سراغم آمد. کم کم غمها بزرگ و بزرگتر شدند و مسئولیتها روی دوشم سنگینی کردند. آنقدر که اگر بخواهم از آنها بگویم، بسیار خصوصی میشود و دیگر زیبایی ندارد...

اینها را گفتم چون هراز گاهی به احمد فکر می کنم. به روزهایی که می توانست باشد، اما نشد.

تو منو یاد احمد میندازی و همون حسو برام زنده می کنی...

نامه ۱۲

🍃گاهی بیا
به آرامگهِ واژه های من
اینجا دلی
برای دوست داشتنت
پر کشیده است
🍃🦋

در انتظار نور

می‌دانم که از افق،
ابرهای روشنی می‌آیند،
با هر نسیم، نویدِ سبزی می‌دهند،
پایانِ این انتظار،
سرآغازِ رویشی تازه است...

می‌بینم که خورشیدِ این خبر،
پشتِ ابرهای تردید می‌درخشد،
و روزی می‌رسد که حقیقت،
بر گلدسته‌های صبرِ من،
آوازِ آزادی می‌خواند!
حالا دیگر نزدیک است...
همه چیز رنگِ امید می‌گیرد،
و دنیا باور خواهد کرد
که انتظارِ من،
پروانه‌های نور را تربیت می‌کرد!🌼

باز تعریف عشق و روابط انسانی

بازتعریف عشق و روابط انسانی

عشق: کلاس پیشرفتهٔ رشد شخصیت

عشق به دیگری - اگر در مسیر و زمان درست اتفاق بیفتد - یکی از قوی‌ترین موتورهای رشد انسان است. مانند آینه‌ای که هم زیبایی‌ها و هم زشتی‌های ما را بی‌پرده نشان می‌دهد. اما شرط می‌بندم که ۹۰٪ روابط ما انسان‌ها، نه آینه که سراب هستند!

سه پایهٔ عشق سالم از نگاه من:

۱. دیدن واقعیت، نه تصویرسازی:

- عشق سالم یعنی بپذیری که طرف مقابلت هم گاهی خسته است، گاهی خودخواه است، گاهی نمی‌فهمد. نه اینکه توقع داشته باشی همیشه قهرمان داستانت باشد.

۲. حفظ مرزها، نه ذوب شدن:

- اگر برای "دوست داشته شدن" مجبوری خودت را قطعه قطعه کنی، این عشق نیست، معامله‌ی روح است!

۳. رشد متقابل، نه رابطهٔ یک طرفه:

- رابطه مثل دو درخت مجاور است: اگر یکی تمام نور را بگیرد، دیگری می‌پوسد.

درس‌هایی که از روابط آموختم:

- بعد از دو رابطه (یکی واقعی، یکی شبه عشق)، فهمیدم نیاز عاطفی واقعی‌ام چیست:

- نه "تأیید گرفتن"، که دیده شدن بدون ماسک

- نه "وابستگی"، که همراهی بدون ازدست‌دادن خودم

- حالا می‌دانم تفاوت "تنهایی سازنده" و "همنشینی مسموم" در چیست:

- تنهایی سازنده = وقتی با خودت راحت هستی

- همنشینی مسموم = وقتی تحمل فردی را می‌کنی فقط برای فرار از سکوت

واقعیت تلخ اما آزادکننده:

بله، انسان‌ها موجوداتی خودخواه هستند. حتی مهربانی‌ها هم رگه‌هایی از منفعت شخصی دارند. اما این به معنای بی‌ارزش بودن تمام روابط نیست. بلکه یعنی:

- اعتماد باید مثل رمز کارت بانکی باشد:

- به هر کسی ندهی

- مبلغش را کنترل کنی

- و گاهی آن را تغییر دهی

- "دوستی" معنایش تغییر کرده:

- نه کسی که همیشه حقت را می‌دهد

- که کسی که گاهی خطا می‌کند، اما حقیقت را پنهان نمی‌کند

پایان تلخ‌وشیرین:

شاید هیچکس نتواند ما را آنطور که خودمان درک می‌کنیم بفهمد. اما این باعث نمی‌شود تمام روابط بی‌معنا باشند. بلکه باید:

- اول خودت را دوست بدار تا دیگران نتوانند با تکه‌نان محبت تو را بخرند.

- روابطت را هوشمندانه انتخاب کنی، نه از ترس تنهایی.

- و همیشه به خاطر داشته باشی که:

"عشق‌های سالم هم وجود دارند، اما فقط برای کسانی که شایستگی آن را در خود ایجاد کرده‌اند..

"شما چه درس‌های گرانبهایی از روابط عاطفی‌تان آموخته‌اید؟ آیا هنوز به 'عشق سالم' امید دارید؟

دلم نیامد این متن آخر مطرح نکنم ...

دیدید نوجوانان چقدر راحت عاشق یکدیگر می شوند؟ کافیه فقط بفهمند جملات و داستانها و یا علایق مشترکی دارند ... یعنی اون سه شرطی که گفتم ندارن! نمی دونم اسمشو چی بذارم. شاید همه تجربه کردیم! مثل باد می آید و می رود. بهتر همون عشق ناسالم اسمشو بدارم! عشق های بعدی را باید تربیت کرد و در مسیر انداخت! و چقدر گناه دارد کسی که در همان اوهام با همان عشق های ناسالم پیوند مشترک ببندد!

کشف احساسات، در جستجوی ریشه های عشق

نیاز عاطفی میل درونی انسان به احساس دیده شدن، درک شدن، ارزشمند بودن و امنیت روانی در رابطه است. مثل توجه و محبت، احترام، امنیت و حمایت و همدلی و ..‌

اگر نیازهای عاطفی شما برآورده نشود شما احساس تنهایی، عصبانیت یا بی تفاوتی می کنید. حتی قوی ترین و با اعتماد به نفس ترین و با عزت نفس ترین انسانها نیز گاهی احساس تنهایی می کنند، چون تنهایی احساس انسانی و طبیعیست و نه نشانه ضعف! تنهایی حتی می تواند در حضور دیگران هم اتفاق بیفتد و این احساس بیشتر درباره عدم ارتباط عمیق عاطفیست، نه کمبود اجتماع.

اگر فکر کنیم افراد قوی هرگز تنها نمی شوند، ممکن است احساسات خود را سرکوب کنیم و یا از کمک خواستن خجالت بکشیم و در مجموع دچار مشکلات روانی مانند اضطراب یا افسردگی خواهیم شد و آنها را نادیده خواهیم گرفت.

ضعف، وابستگی ناسالم به دیگران برای ارزشمند بودنست ولی تنهایی یک نیاز طبیعی به ارتباط عمیق. اگر بتوانیم احساس تنهایی خود را بپذیریم و برای بهبود آن اقدام کنیم آن موقع ضعیف نخواهیم بود.

من وقتی با تو صحبت می کنم، احساس درک شدن دارم و اینکه یکی در دنیا هست که درک می کند و همه چیز را همانند خودم متوجه می شود ...

من از تغییر تن صدای تو همیشه احساست را دریافت می کردم ...برخی اوقات حس می کردم که با این کار می خوای منو کنترل کنی برای همین گریزان می شدم.

اصلا چرا باید من حس می کردم که تو منو درک می کنی؟ چرا واقعا؟

از من حمایت کردی؟ رفتارت اینگونه بود اما خوب که فکر می کنم این بواسطه پوزیشن کاری هست که داری و اصلا یک ...خوب باید اینگونه باشد.

گام به گام در کلاسها همراهم بودی؟ خیر . با اینکه خیلی دوست داشتم یک نفر، همانی که درکم می کند همراهم باشد و نقاط ضعفم را گوشزد کند ...

کمک فکری بهم دادی؟ خیر! برعکس هر چه راه حل می دادم همه را به گونه ای پس می زدی و دلیلش را متوجه نمیشدم!

جمله خاصی بهم گفتی؟ خوب که فکر می کنم دو بار گفتی البته از دیدگاه خودم‌. یک بار گفتی هر چه بگی چشم بسته قبول می کنم و بار دیگه را نمی تونم بگم! اون جمله اول که نشات گرفته از اعتمادت به من بود و نمی دونم چرا به من اعتماد داشتی اما دومی را نمی دونم چرا گفتی ...شاید جهان آن لحظه بر وفق مرادت بود...

.

.

.

پس چرا من عاشقت شدم؟

مهربانی؟

باید خوب فکر کنم چگونه مهربانیت را دریافت کردم...

وقتی با تو صحبت می‌کردم، انگار آینه‌ای از افکارم بودی. این حسِ نادرِ "دیده شدن" آنقدر قوی بود که مرا به تو نزدیک کرد. اما حالا می‌پرسم:

آیا واقعاً مرا درک می‌کردی، یا فقط شنونده‌ای ماهر بودی؟

- آیا این "همدلی" تو نبود، بلکه نیاز من به تأیید بود که مرا فریب داد؟

به دنبال نشانه‌های مهربانی‌ات می‌گردم:

شاید لحظه‌هایی که تنها بودم و تو حضورت را القا کردی...

شاید نوازش‌های کلامی‌ات که مانند بارانی در کویر احساسات من بود...

یا شاید نیاز من به نجات بود که تو را "ناجی" تصور کردم، درحالی که تو فقط ایستاده بودی و من می دویدم!

آیا این "همراهی" تو بود، یا بازی قدرت؟

شاید چون: تنها کسی بودی که وانمود می‌کردی می‌فهمی... درحالی که دیگران حتی تلاش نمی‌کردند.

عشق به تو مثل داروی مسکنی بود که درد تنهاییم را کم می‌کرد، اما درمان نکرد.

حقیقت تلخ: آیا تو هرگز وجود داشتی؟

آیا عاشق خودِ واقعی تو شدم، یا عاشق تصویری شدم که از تو ساختم؟

تصویری که با تکه‌های امید، تنهایی، و آرزوهایم چسبانده شده بود...

شاید تو فقط آینه‌ای بود که می‌خواستم خودم را در آن ببینم.

"عشق من به تو، شاید تنها فریادی بود برای شنیده شدن... فریادی که حتی خودم را فریب داد."

"آیا او واقعاً مرا دوست داشت، یا من فقط دوست داشتم باور کنم کسی هست که مرا دوست دارد؟"

نامه ۱۱

فکر می کنم به خوبی به یاد داشته باشی که روزی بهم گفتی تو رفتارم نوسان دارم ...

و این دقیقا همون درکی بود که من نسبت به تو داشتم!

آشنایی من با تو دو نیمه داشت و چیزی که من از تو دیدم برای نیمه دوم تغییر کرده بودی...بالغانه تر شده بود...بهتر شده بود، خیلی بهتر!

انسانها در تقابل با یکدیگر، اگر فکر کنند اصلاح می شوند و این زیبایی روابط انسانیست.

عشق؛ چشمان باز در قلب طوفانی

عشق واقعی، افسانه‌ای نیست که در آن دیگری را فرشته‌ای بی‌عیب ببینی. برعکس، جادوی آن دقیقاً در همین است که چشمانت را به روی تمام آنچه دیگران نمی‌بینند یا نمی‌خواهند ببینند، باز می‌کنی: ترس‌های قدیمی‌اش، خودخواهی‌های کوچک، نقاب‌هایی که گاهی از خستگی می‌افکند، یا آن لحظاتی که از نفرتِ خودش هم می‌ترسد. و درست در میان این طوفان، دستت را دراز می‌کنی و می‌گویی: بمان. همین که هستی کافی است.

اما این پایان ماجرا نیست؛ این شروع خطرناک‌ترین و زیباترین قمار زندگی است. چون پذیرش تاریکی‌های دیگری، تنها زمانی ارزش دارد که او هم حاضر باشد در آینه‌ی تو، سایه‌های خود را ببیند و با آن‌ها روبرو شود. عشق بدون این توازن، تبدیل به زخمی می‌شود که هر دو طرف با دندان‌های خود آن را عمیق‌تر می‌کنند.

پ. نه: متن بالا صرفا یک عقیده هست و شاید تفکر شما هم همین باشه. من فکر می کنم پاسخ درستی وجود نداره و همه چیز در این مقوله نسبیه. در مجموع نظر من اینه که پذیرش تاریکی‌های یک نفر حتی در قبال پذیرش تاریکی های خودت نوعی دیوانگیست! همان عشق نابالغانه‌ هست. گفتم که پاسخ درستی وجود نداره و همه چیز نسبیه...

ولی اگر روزی چنین انتخابی داشتی و نهایتا سر از کوه و بیابون درآوردی بدون که اشکال کارت همینه! واقعا یکی از معماهای جهان همینه! همه ما از بدی و تاریکی بدمون میاد و قطعا هیچ کدوم کامل نیستیم. پس چطوری میشه عاشق کسی بشیم که کامل نیست. بعد از مدتی همه چیز رو خواهد شد. اون موقع چی؟ به نظر شما دوست داشتن در ادامه عشق می تونه بوجود بیاد؟ به نظر شما تغییر به خاطر دیگری می تونه اتفاق بیفته؟ اصلا وقتی به جزئیاتش فکر می کنم و می بینیم پیچیدگی زیادی داره از فکر کردن به این موضوع چندشم میشه و منصرف میشم ...به همین جهت می گم عشق نوعی خودخواهی در وجود پلید انسانیست! به بردگی کشاندن دیگریست ...

اصلا تا حالا به این موضوع فکر کردید که چرا ابراز بی‌پرده اون باب نیست. چرا وقتی از کسی خوشمون میاد، به هر درجه و میزانی، نمی تونیم همون موقع بیانش کنیم!

من عاشق شما شدم ...با هر کیفیت و درجه ای! همین خودش داره بیان می کنه، احتمالا چیز خوبی نیست...یا برده میشی یا به بردگی میری یا هر دوش!

نامه 10- پناهگاه خیال

سکوت تو،

فضایی شد سبز

که در آن،

گل‌های خیالم رویید...

فقط آوای یک پروانه نامرئی

در هوای نفس‌هایم ماند و

برگهای روحم را نوازش کرد...

غرور

غرور

همان کلمه خانمان برانداز

پُشتِ نقابِ "اعتمادبه‌نفس"، استخوان‌های فروافتاده‌ات را جمع می‌کند و با آنها داربستی می‌سازد که فقط خودت می‌توانی ببینی...

خوب که فکر کنیم، متوجه میشیم که همه ما بالاخره جایی از کارمون می لنگه و همین باعث میشه با در و دیوار گلاویز بشیم!

چقدر دوست دارم آرام باشم ...آرام آرام! بدون ذره ای حس بد نسبت به اعمالم!

وقتی آسمان پیام داد

دیروز،
بین انبوهِ روزهای خاکستری،
یک نشانه پیدا شد—
نه در ایمیل، نه در پیام،
بلکه در سکوتِ یک تماسِ بی‌صدا...

حالا،
من و تقدیر،
پشتِ میزی نشسته‌ایم
که روی آن—
به جای مدارکِ رسمی—
فقط یک فنجان قهوهٔ سرد گذاشته‌اند:
همان که همیشه می‌گفتی:
نوش‌جانِ شانس است!
حتی اگر این میز هم
به خاطرِ بادِ بداقبالی بلرزد،
من حالا می‌دانم
که بعضی نشانه‌ها
را فقط باید در چشم‌هایِ خودت بخوانی—
نه در کاغذهای اداری.

نامه ۹ - پرسیدن بی صدا

وقتی زمین به لرزه درآمد،
نگرانی ام را
در حفره‌های سکوت پنهان کردم -
پرسیدم از دیوارها،
از سایه‌های بی‌صدا،
از نسیمی که گذر می‌کرد
بی‌آنکه پاسخی بیاورد...

تو آمدی و رفتی
با عبارتی کوتاه،
مثل برگی که از شاخه می‌افتد
پیش از آنکه رنگش را ببینم.

و من،
در آن فاصله‌ی بی‌کران ماندم:
بین نگرانی‌های نگفته‌ام
و پاسخ‌های داده‌نشده،
بین ترس‌هایی که در گلویم فریاد زدند
و کلماتی که هرگز به زبان نیامدند.

حالا باران می‌بارد،
و صدای آن وداع ناتمام
هنوز در قفسه‌ی سینه‌ام طنین انداز است -
آهسته،
مثل ضربان قلبی که تنها می‌تپد
در اتاقی پر از سکوت.

نامه 8

آدمیزاد موجود عجیبیه

می تونه اونقدر نزول کنه که خوی درندگیش رو بشه و در یک آن اونو مهار کنه ...

همه چیز به این بستگی داره که قبلش چطوری فکر کردی، چقدر تمرین کردی و چقدر بار سنگین کودکی و تاریکیهایت را اصلاح کردی ...

و من همکنون درمانده ام، درمانده لحظه ای از کودکیم...

دلم یک خلوت آرام می‌خواهد

جهانی رام می‌خواهد..

سکوتی، آفتابی،

قهوه یا چای و کتابی؛

دلم آسایشی لبریز و بی‌انجام

می‌خواهد ...

دلم تورا

تورا

فقط تورا می خواهد

نامه ۷


دوستت دارم...
هرچند تو را به درستی نشناختم.
شاید فقط عاشق ایده ای از تو بودم،
اما چه فرقی می کند؟
احساس واقعی من بود."

سنگینی روی دل

کسی که روی دلت سنگینی می کنه می تونه

از عشق و دوست داشتن باشه

می تونه کسی باشه که سالها وقت تو را گرفته

می تونه کسی باشه که بهت خیانت کرده

کسی باشه که با دروغ مسیر زندگی تو را تغییر داده...

کسی که تو را پله ترقی خودش کرد...

و یا هر مورد دیگه ای...

شما تو مراوده های روزمره شاید خیلی رفتارهای غیرعادی از مردم ببینید. بیشتر اینها نتیجه همین مواردی هست که من نوشتم. روی دل ماندن و سکوت کردن!

نامه ای به خودم

نامه نوشتن به کسی که هنوز در دلت سنگینی می‌کند، مثل باز کردن پنجره‌ای است که سال‌ها بسته بود. هر کلمه‌ای که می‌نویسی، یک قدم از آن درد فاصله می‌گیری. لازم نیست زیبا باشد، لازم نیست ادبی باشد، فقط باید واقعی باشد. هر حرفی که سال‌ها در سینه حبس شده، هر دریغی که نخواستی یا نتوانستی بگویی—همه را باید روی کاغذ بیاوری.

و وقتی آن طرف نامه تو را می‌خواند (حتی اگر فقط در تخیل تو باشد)، گویی باران بعد از یک خشکسالی طولانی می‌بارد. شاید نه برای تغییر گذشته، بلکه برای سبک کردن حال.

پس بنویس. آنقدر بنویس تا نفس‌هایت آرام بگیرد. آنقدر بنویس تا آنچه را که نمی‌توانی فراموش کنی، بالاخره رها کنی.

و اگر روزی احساس کردی که آن نامه‌ها دیگر برای تو زخم نمی‌زنند، آن وقت می‌فهمی که نوشتن، درمان کرده است.

نامه 6

گاهی فکر می کنم زندگیم را دزدیده اند

نه فقط یک نفر، نه فقط یک عشق...

بلکه تمام آن فرصتهایی که می توانستند باشند و نبودند.

حتی اگر امروز همه چیز را به من برگردانند

باز هم چیزی کم است

آن نسخه قدیمی خودم که هنوز می توانست باور کند

زمین جای بازی رویاهاست

حالا ، تنها چیزی که دارم

خشم آرام آگاهیست

اینکه می دانم هر چه از دست دادم، بخشی از من را با خود برد

اما یک چیز را هنوز ندزدیده اند

توانایی نوشتن این سطور را

و شاید همین آخرین سلاحم باشد...

این روزها یاد گرفته ام با چای داغ تنهایی ام بازی کنم...

نامه 5

گاهی خوابت را می‌بینم بی‌صدا،

بی‌تصویر مثلِ ماهی در آب‌های تاریک که لب می‌زند و

معلوم نیست حباب‌ها کلمه‌اند یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی.🌱

نامه 4- پروانه نگون بخت آتش

من نمی خواهمت ببینم

چون می ترسم

پروانه نگون بخت آتشم

پیش از پرواز بسوزد

تو را

- ای آیینه ی روشن هرگز-

در همین فاصله ناممکن می خواهم،

جایی که نه می شکنم

نه می پذیری...