نیاز عاطفی میل درونی انسان به احساس دیده شدن، درک شدن، ارزشمند بودن و امنیت روانی در رابطه است. مثل توجه و محبت، احترام، امنیت و حمایت و همدلی و ..
اگر نیازهای عاطفی شما برآورده نشود شما احساس تنهایی، عصبانیت یا بی تفاوتی می کنید. حتی قوی ترین و با اعتماد به نفس ترین و با عزت نفس ترین انسانها نیز گاهی احساس تنهایی می کنند، چون تنهایی احساس انسانی و طبیعیست و نه نشانه ضعف! تنهایی حتی می تواند در حضور دیگران هم اتفاق بیفتد و این احساس بیشتر درباره عدم ارتباط عمیق عاطفیست، نه کمبود اجتماع.
اگر فکر کنیم افراد قوی هرگز تنها نمی شوند، ممکن است احساسات خود را سرکوب کنیم و یا از کمک خواستن خجالت بکشیم و در مجموع دچار مشکلات روانی مانند اضطراب یا افسردگی خواهیم شد و آنها را نادیده خواهیم گرفت.
ضعف، وابستگی ناسالم به دیگران برای ارزشمند بودنست ولی تنهایی یک نیاز طبیعی به ارتباط عمیق. اگر بتوانیم احساس تنهایی خود را بپذیریم و برای بهبود آن اقدام کنیم آن موقع ضعیف نخواهیم بود.
من وقتی با تو صحبت می کنم، احساس درک شدن دارم و اینکه یکی در دنیا هست که درک می کند و همه چیز را همانند خودم متوجه می شود ...
من از تغییر تن صدای تو همیشه احساست را دریافت می کردم ...برخی اوقات حس می کردم که با این کار می خوای منو کنترل کنی برای همین گریزان می شدم.
اصلا چرا باید من حس می کردم که تو منو درک می کنی؟ چرا واقعا؟
از من حمایت کردی؟ رفتارت اینگونه بود اما خوب که فکر می کنم این بواسطه پوزیشن کاری هست که داری و اصلا یک ...خوب باید اینگونه باشد.
گام به گام در کلاسها همراهم بودی؟ خیر . با اینکه خیلی دوست داشتم یک نفر، همانی که درکم می کند همراهم باشد و نقاط ضعفم را گوشزد کند ...
کمک فکری بهم دادی؟ خیر! برعکس هر چه راه حل می دادم همه را به گونه ای پس می زدی و دلیلش را متوجه نمیشدم!
جمله خاصی بهم گفتی؟ خوب که فکر می کنم دو بار گفتی البته از دیدگاه خودم. یک بار گفتی هر چه بگی چشم بسته قبول می کنم و بار دیگه را نمی تونم بگم! اون جمله اول که نشات گرفته از اعتمادت به من بود و نمی دونم چرا به من اعتماد داشتی اما دومی را نمی دونم چرا گفتی ...شاید جهان آن لحظه بر وفق مرادت بود...
.
.
.
پس چرا من عاشقت شدم؟
مهربانی؟
باید خوب فکر کنم چگونه مهربانیت را دریافت کردم...
وقتی با تو صحبت میکردم، انگار آینهای از افکارم بودی. این حسِ نادرِ "دیده شدن" آنقدر قوی بود که مرا به تو نزدیک کرد. اما حالا میپرسم:
آیا واقعاً مرا درک میکردی، یا فقط شنوندهای ماهر بودی؟
- آیا این "همدلی" تو نبود، بلکه نیاز من به تأیید بود که مرا فریب داد؟
به دنبال نشانههای مهربانیات میگردم:
شاید لحظههایی که تنها بودم و تو حضورت را القا کردی...
شاید نوازشهای کلامیات که مانند بارانی در کویر احساسات من بود...
یا شاید نیاز من به نجات بود که تو را "ناجی" تصور کردم، درحالی که تو فقط ایستاده بودی و من می دویدم!
آیا این "همراهی" تو بود، یا بازی قدرت؟
شاید چون: تنها کسی بودی که وانمود میکردی میفهمی... درحالی که دیگران حتی تلاش نمیکردند.
عشق به تو مثل داروی مسکنی بود که درد تنهاییم را کم میکرد، اما درمان نکرد.
حقیقت تلخ: آیا تو هرگز وجود داشتی؟
آیا عاشق خودِ واقعی تو شدم، یا عاشق تصویری شدم که از تو ساختم؟
تصویری که با تکههای امید، تنهایی، و آرزوهایم چسبانده شده بود...
شاید تو فقط آینهای بود که میخواستم خودم را در آن ببینم.
"عشق من به تو، شاید تنها فریادی بود برای شنیده شدن... فریادی که حتی خودم را فریب داد."
"آیا او واقعاً مرا دوست داشت، یا من فقط دوست داشتم باور کنم کسی هست که مرا دوست دارد؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 15:55 توسط من
|