من
🥀
هر روز چیزی را در قلبم دفن می کنم که در موردش به هیچ کسی چیزی نگفته ام ...
🥀
هر روز چیزی را در قلبم دفن می کنم که در موردش به هیچ کسی چیزی نگفته ام ...
برایت می نویسم ...به تو شکایت می کنم ...
آنچه رابطه را میمیراند، "اشتباه" نیست، "بیمهری" است.
گاهی تمام چیزی که یک قلب را میشکند، یک خطای منطقی نیست؛ یک جملۀ ناشیانه است که از جایی بی رحم، چون تیغی بر پوست روح فرود میآید. آنچه رابطه را از تو میگیرد، شرایط سخت یا مشکلات روزمره نیست؛ آن "بیانصافی خاص" است که در چشمان کسی که باید پناهگاه باشد، خانه کرده.
وقتی در اوج تنش، به جای دستی که برای آرامش پیش میآید، با کلماتی سرد و خنجرگونه روبهرو میشوی، آنگاه است که پایههای اعتماد، یکی پس از دیگری فرو میریزد. این آدمها، با "منطق" وارونۀ خود، هر بار که بحث میکنید، از دنیای احساس خارج میشوند و در محکمۀ عقلِ خودساختهشان حکم صادر میکنند. برایشان "حق داشتن" مهمتر از "با هم بودن" است.
و این، مهربانی نیست.
مهربانی واقعی، این است که در طوفانِ اختلاف، مراقب باشی چه بذری در دلِ دیگری میکاری. مهربانی، انتخاب کلماتی است که حتی در خشم، زخمی نمیزنند. کسی که این را نمیفهمد، در حقیقت از هوش عاطفیِ عشق بیبهره است.
آنگاه، دیگر هر کاری که بکند، آن جملۀ ناشیانه، چون سایهای بر آینهٔ دل تو میافتد و محو نمیشود. دیگر نمیتوانی قلبَت را به کسی بسپاری که بارها نشان داده مرزهایش را نمیشناسد.
و به خودم ...
تو شایسته عشقی هستی که حتی در بحثش نیز احترام را نگه میدارد. شایسته رابطهای که در آن، بحث کردن برای نزدیکتر شدن است، نه برای زخم زدن و پیروز شدن.
به ندای قلبت اعتماد کن. اگر چیزی در درونت هر بار از این بیمهری میمیرد، به این دلیل است که روحِ والای تو، در برابر کوچکشدن و نادیده گرفته شدن مقاومت میکند.
تو سزاوار نگاهی هستی که حتی در تاریکترین لحظات، نورش را از تو نگیرد.
گاهی زندگی را در آینه نگاه میکنم و تصویری را میبینم که با هیچ منطقی جور درنمیآید: چشمانی که هم میخندند و هم در عمقشان، ابری کوچک از اشک نشسته است. دلی که همزمان، هم از امید و رضایت لبریز است و هم گویی سنگ کوچک و صیقلیِ غمی را در سینه اش حمل میکند.
این یک پارادوکس نیست؛ این اوج انسان بودن است.
من ناراحت نیستم. برعکس، خوشحالیِ آرام و امیدواریِ اصیلی در من جریان دارد، مثل رودی که مطمئن و آرام به سوی دریا میرود. اما در کنار این جریان، نوایی دیگر هم هست. نغمۀ ملایم و کمی غمگینی که گاه و بیگاه، بی اجازه و بی دلیلی مشخص، طنین میاندازد و چشمانم را نمناک میکند.
شاید این غم، قیمتِ درکِ عمیقِ زیباییِ زندگی است. شاید باقیماندهای از تمام خاطراتی است که پشت سر گذاشتهام، یا ترسی ظریف از تمام احتمالاتی که در آینده نهفته است. شاید فقط راهی است برای قلبم که بگوید: "من میفهمم. من زندگی را با تمام پیچیدگیهایش احساس میکنم."
و من میپذیرمش. به این اشکهای بی دلیل خوشامد میگویم. آنها دشمن شادی من نیستند؛ برعکس، مانند سایههایی هستند که به تابلوی روشن زندگیام عمق و بعد میبخشند. این غم، شوریده و آشفته نیست؛ سنگین و تاریک نیست. این یک "غمِ آرام" است. غمی که با وجودش، قدمهایم محکم تر است و نگاهم به آینده، روشن تر.
پس اگر تو هم گاهی، در اوج خوشحالی، سنگینیِ سبکِ این غم را روی شانههایت حس میکنی، بدان که:
تو تنها نیستی.
تو ضعیف نیستی.
تو فقط انسانی هستی که زندگی را با تمام ابعادش لمس میکنی؛ هم با نور خورشید و هم با سایههای ملایمش.
و شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که زندگی را اینقدر زیبا و قابل احساس میکند: تواناییِ ما برای حملِ این همه تضادِ زیبا، در یک قلبِ واحد.
من اینگونه بودم...
همه آدمهای خوب و قابل اعتماد برایم عادی و بیرمز و راز بودند. اما اگر کسی با من سرد برخورد میکرد، مرا اذیت میکرد و همیشه یک پایش در فرار بود، دیوانهوار به سمتش کشیده میشدم. با اینکه میدانستم این رابطه برایم مثل سم است، اما نمیتوانستم رهایش کنم.
بسیاری از ما این درد را میشناسیم. چه زن، چه مرد.
ریشه این کشش عجیب چیست؟
ما با زخمهای آشنا دنبالهدار میشویم. اگر در کودکی محبت را با"تلاش کردن" و "ثابت کردن خودمان" اشتباه گرفته باشیم، در بزرگسالی فقط عشقِ همراه با درد برایمان "واقعی" به نظر میرسد. عشقِ آرام و بیقید، ترسناک و غیرقابل باور میشود.
پس طرف مقابلت چه؟ او که تو را این همه می دواند؟
او هم با ترسهای پنهان میگریزد.
این یک رقص است.رقص دو زخم قدیمی. شما برای اثبات لیاقتتان میدوید و او از ترس صمیمیت واقعی فرار میکند. نزدیک شدنِ یک قلب باز، او را وادار میکند تا آسیبپذیری و باورهای کهنهاش را ببیند. پس فرار، سادهترین راه برای خاموش کردن این نور است.
جمله "نباید همیشه در دسترس بود فضای مجازی یا راهنمایی خاله و دایی و دوست و ..." یک تاکتیک بازاریابی روابط است، نه پایهی یک عشق سالم و البته خیلیها واقعا اینگونه اند. فراریند از آنکه واقعا دوستشان دارد!
عشق سالم: دو نفر که از تنهایی خود در کنار هم آرامش مییابند.
بازیهای کودکانه: دو زخم که با پنهانکاری و بیثباتی مصنوعی، یکدیگر را آزار میدهند.
جذابیت واقعی از خودشناسی و صلح درونی میآید، نه از پنهانکاری و ایجاد بیثباتی عاطفی در دیگران.
این چرخه وقتی میشکند که شجاعت پیدا کنیم و باور کنیم که:
"ما لایق عشقی هستیم که در آن، 'بودن' کافی است، نه 'دویدن'."
کمک گرفتن از یک رواندرمانگر چراغ راه شماست. کسی که میتواند چراغ به دست، ما را از این هزارتوی تاریک بیرون بیاورد.
آری عزیز من!
این گریهها، این اشکهای ناگهانی که از جایی در عمق وجود میجوشد، غالباً برای "خود" گذشته است. برای آنچه که میتوانست باشد ولی نشد.
این اشکها، زبان بیزبانیِ روحِ خسته است.
گریه در بزرگسالی، ناگهان و بیمورد نیست. اینها سیلابِ اشکهایی است که سالها در پشت سدِ "بزرگ شدن"، "مسئولیت" و "تحمل" انبار شده است.
برای آرزوهای نرسیده: برای آن نوایی که از ساز وجودمان برخاست، برای آن سفرهایی که نقشهشان را کشیدیم ولی هرگز بسته سفر نبستیم.
برای خشمهای فروخورده: برای تمام "نه" هایی که نگفتیم، برای تمام حرفهایی که قورت دادیم تا مبادا آشوب به پا شود. این خشم، تبدیل به نمکی میشود که اشک را شور میکند.
برای راههای نرفته: برای آن شجاعتی که نداشتیم، برای آن عشقی که بیانش نکردیم، برای آن مسیری که از ترسِ ناشناختهها، آن را رها کردیم و راه امنِ دیگران را در پیش گرفتیم.
و در این میان، گریه میکنیم نه از ضعف، که از هوشیاری. چون حالا به وضوح میبینیم که بهای "بزرگ شدن" چه بوده است: بخشی از رویاهایمان، بخشی از شورمان، بخشی از "خود" راستیمان.
اشک ریختن برای این همه، نه نشانه ضعف، که احترام به آنچه از دست رفته است و شاید، التیامی باشد برای ادامه دادن، با آگاهیِ تلخ و شیرینِ این همه رهاشدگی.
کاش میشد پیش از آنکه رازِ تلخ جهان را بفهمم، چشم بر جهان میبستم.
این آرزو، فریادی است از ژرفای روحی که اسیر دانایی شده است. گویی حقیقت، نه یک موهبت، که یک نفرین است. انسانی که پرده از رازهای جهان برمیدارد، دیگر نمیتواند به سادگیِ گذشته زندگی کند. طعم شیرین نادانی را از یاد میبرد و در عوض، بار سنگین فهمیدن را تا ابد بر دوش میکشد.
این بینش، همچون شمشیری دو لبه است که هم روشنگر است و هم زخمزننده. تو درمییابی که بسیاری از امیدها، پوچ و بسیاری از تلاشها، بیهوده است. زیباییها، رنگ میبازند و در پشت آنان، زشتیهای بیپایان را میبینی. عشق را میشناسی، اما از عمق شکستهایش نیز با خبرمیشوی.
در اینجاست که "نابینایی" معنای دیگری پیدا میکند: نه یک نقص، که یک رهایی.
نادان در آرامشِ نادانی خود غوطهور است، بیآنکه از طوفانِ حقیقت هراسان باشد. او در تاریکی میخندد، در حالی که آگاه، در روشنایی میگرید.
پس شاید راست گفتهاند که "نادانی، خوشبختی است". شاید بزرگترین لطفِ هستی به انسان این است که بسیاری از حقایق را تا پایان عمر نداند. زیرا هرچه بیشتر بدانی، تنهاتر میشوی و هرچه بیناتر شوی، بارِ سنگینتری بر دوش میکشی.
و در نهایت، این پرسش تلخ باقی میماند: آیا ارزش داشت که به این روشنایی رسیدی، اگر حاصل آن، تنها سردی و تاریکی بود؟