سیلاب پشت سد
آری عزیز من!
این گریهها، این اشکهای ناگهانی که از جایی در عمق وجود میجوشد، غالباً برای "خود" گذشته است. برای آنچه که میتوانست باشد ولی نشد.
این اشکها، زبان بیزبانیِ روحِ خسته است.
گریه در بزرگسالی، ناگهان و بیمورد نیست. اینها سیلابِ اشکهایی است که سالها در پشت سدِ "بزرگ شدن"، "مسئولیت" و "تحمل" انبار شده است.
برای آرزوهای نرسیده: برای آن نوایی که از ساز وجودمان برخاست، برای آن سفرهایی که نقشهشان را کشیدیم ولی هرگز بسته سفر نبستیم.
برای خشمهای فروخورده: برای تمام "نه" هایی که نگفتیم، برای تمام حرفهایی که قورت دادیم تا مبادا آشوب به پا شود. این خشم، تبدیل به نمکی میشود که اشک را شور میکند.
برای راههای نرفته: برای آن شجاعتی که نداشتیم، برای آن عشقی که بیانش نکردیم، برای آن مسیری که از ترسِ ناشناختهها، آن را رها کردیم و راه امنِ دیگران را در پیش گرفتیم.
و در این میان، گریه میکنیم نه از ضعف، که از هوشیاری. چون حالا به وضوح میبینیم که بهای "بزرگ شدن" چه بوده است: بخشی از رویاهایمان، بخشی از شورمان، بخشی از "خود" راستیمان.
اشک ریختن برای این همه، نه نشانه ضعف، که احترام به آنچه از دست رفته است و شاید، التیامی باشد برای ادامه دادن، با آگاهیِ تلخ و شیرینِ این همه رهاشدگی.