اندوه بی پایان من

دردی که از فرق سر تا عمق جان فرود می‌آید؛ درد یادآوری خون تازه‌ای که هفته‌ای است بر سنگفرش تاریخ این سرزمین خشک نشده. در سکوت سنگین این روزها، فریاد خاموش شده‌ی بی‌گناهان، هم‌چون خاری در گلو و سنگی بر سینه می‌ماند.

دستان بی‌رحمی، گل‌های ناشکفته را از شاخه کندند و قلب یک ملت را زخمی کردند. هر روز، در خلوت خویش، عمیق‌تر از دیروز به این رنج می‌اندیشم. به پاکیِ رفتگان و قساوتِ ایستادن بر لبه‌ی این پرتگاه.

نگرانم. نگران فردایی که در هاله‌ای از ابهام و هراس، خود را پنهان کرده است. نگران این زندگیِ معلق، این نفس‌کشیدن در هوایی که هر لحظه متراکم‌تر و تلخ‌تر می‌شود. هر خبری می‌تواند باران بعدی این طوفان باشد.

قلبم، این عضو کوچک بی‌پناه، نه در سینه که در مشتِ آهنیِ این روزگار فشرده شده است؛ گویی می‌خواهد از تپش بایستد. ولی می‌زند... هنوز می‌زند. برای یادآوری، برای ماندن، و برای باور به اینکه شاید، روزی، این فشردگی به آغوشی گشوده تبدیل شود.

پرنده‌ای که قفسش را می‌شناسد

گاهی وقتها خاطره‌ها مثل فیلمی تکراری جلو چشمم می‌آیند. سکانس‌هایی از روزهایی که فکر می‌کردم «کار» یعنی همرنگ شدن با صداهای بلندتر، حتی اگر آن صداها مسیر درست را نمی‌دانستند.

یک سال گذشت. در این روزها، گاهی به دفتر قدیمیم فکر می کنم. نه به دیوارهایش، که به آدم‌هایش. به کسی که قرار بود پشتش امن باشد، اما تبدیل شد به منبع اصلی بی‌قراری. به کسی که به جای دیدن توانایی، فقط «موضوع» می‌دید. موضوعی برای درگیر کردن، برای مشغول نگه داشتن، برای خرد کردن.

آنقدر مشغول خرد کردن شدم که فکر کردم شاید واقعاً خرد شده‌ام. تا اینکه قفسم تعطیل شد. من ماندم و آسمانِ به‌ظاهر بی‌کران.

آسمانی که این روزها خودش طوفانی است. پیدا کردن شاخه‌ای جدید، سخت‌تر از تحمل قفس قدیمی شده. اما یک تفاوت بزرگ هست: اینجا، حتی در میان تلاطم، آزادی انتخاب دارم. انتخاب می‌کنم که چه چیزی بسازم، حتی اگر کند باشد. انتخاب می‌کنم که چه کسی باشم، حتی اگر دیده نشود.

حالا می‌فهمم که گاهی آدم‌ها از روی محدودیت خودشان، نمی‌توانند از تو دفاع کنند. نمی‌توانند ببینند. بینایی، یک موهبت است که همه ندارند. بینایی که بتواند عمق را ببیند، و به جای ایجاد موانع مصنوعی، راه را باز کند.

من از آن قفس بیرون آمدم، با کلی زخم. اما دارم یاد می‌گیرم که این زخم‌ها را نه به عنوان نشانه شکست، که به نشانه مقاومت بخوانم. مقاومت در برابر کوچک شمرده شدن. مقاومت در برابر هدر رفتن.

و بسازم. دارم می‌سازم. شاید محصولم هنوز به ثمر ننشسته، اما ریشه‌ها در خاک تجربه‌های تلخ و شیرین گذشته، محکم‌تر شده است.