اندوه بی پایان من
دردی که از فرق سر تا عمق جان فرود میآید؛ درد یادآوری خون تازهای که هفتهای است بر سنگفرش تاریخ این سرزمین خشک نشده. در سکوت سنگین این روزها، فریاد خاموش شدهی بیگناهان، همچون خاری در گلو و سنگی بر سینه میماند.
دستان بیرحمی، گلهای ناشکفته را از شاخه کندند و قلب یک ملت را زخمی کردند. هر روز، در خلوت خویش، عمیقتر از دیروز به این رنج میاندیشم. به پاکیِ رفتگان و قساوتِ ایستادن بر لبهی این پرتگاه.
نگرانم. نگران فردایی که در هالهای از ابهام و هراس، خود را پنهان کرده است. نگران این زندگیِ معلق، این نفسکشیدن در هوایی که هر لحظه متراکمتر و تلختر میشود. هر خبری میتواند باران بعدی این طوفان باشد.
قلبم، این عضو کوچک بیپناه، نه در سینه که در مشتِ آهنیِ این روزگار فشرده شده است؛ گویی میخواهد از تپش بایستد. ولی میزند... هنوز میزند. برای یادآوری، برای ماندن، و برای باور به اینکه شاید، روزی، این فشردگی به آغوشی گشوده تبدیل شود.