نامه 3
یادمه که یکبار در نامه هایم برایت نوشته بودم، عاشق شدن ناشی از خودخواهیست و هنوز هم نظرم همینه...اصلا من متوجه دوست داشتن و بازی با کلمات نمیشم. از نظر من دوست داشتن ناشی از عادت کردن به یک نفر هست و عشق از خودخواهی.
تنها عشقی که خودخواهی نیست و دوست داشتنی که ناشی از عادت نیست درارتباط به رابطه فرزند و مادریست. با تمام وجود عاشقش هستی و دوستش داری چون هیچ وقت تکراری نمیشه، هیچ وقت برای امیال خودت نمی خوایش. دوستش داری چون همیشه برای تو یک معصومه با هر اعمالی چه خوب و چه بد...
می می خواستم تو را اینگونه دوست بدارم و عاشقت باشم...و تنها چیزی که تو را برای من معصوم ساخت مهربانی بی آلایشت بود که از عمق وجودت بلند میشد. هر بار که داد زدی، هر بار که بی احترامی کردی سعی کردم همون یک لحظه را به یاد داشته باشم و هر بار تو را در ذهن خودم بخشیدم نه از سر تنهایی . من اون یک لحظه را برای اولین بار، دومین بار و سومین بار در چشمانت حس کردم...
تو در ذهن من همون شخصی هستی که می تونی با تمام وجودت تمام خوبی و بدیها را عمیقا حس کنی، و هیچ وقت کسی را برای خودت و خودخواهیت نخواهی... این مدینه فاضله هست؟
البته شاید به واسطه منطقت، نوشته من برای تو آغشته از تضاد باشد ولی این نشات گرفته از تفاوت دو انسانست. انسانی سراسر منطقی و دیگری شهودی...دو انسان متفاوت.
نمی دانم، شاید این عشق تنها در سکوت ذهن من یافت شود...