نامه ۱۴
نگریستن در تو، مرا رها میکند.
هر بار که قلم را برمیدارم تا تو را وصف کنم، و میدانم که چشمانت این واژهها را لمس خواهد کرد، گویی نیرویی قدیمی در رگهایم جاری میشود.
این صفحهٔ سفید، این پنجرهٔ رو به تو، پاد زهرِاندیشهِ مستمر من است.
۲۴ ساعتِ اسیر در حصارِ فکرِ تو بودم، اما همین که برایت نوشتم، همین که دانستم میخوانی، زندانِ ساعتها از هم گسست.
و من، آزاد، سبکبار، برای زندگیام...
میخواهم عشق را سبک بار بپیمایم.
میخواهم چون تو باشم: زندگیام را بکنم و تو را، از دور، در گوشهای از قلبم عاشقانه نگاه دارم.
نمیخواهم این عشق دست و پاهای مرا دربند کند. با خود اندیشیدم: "چه چیزی را از دست میدهم؟ یک مرد ... را؟
"چه چیزی به دست میآوردم؟ لذتِ گه گاه در آغوش تو بودن را..."
و این، سهم من از آن شهرِ پرهیاهو بود
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ ساعت 16:45 توسط من
|