نامه 6
گاهی فکر می کنم زندگیم را دزدیده اند
نه فقط یک نفر، نه فقط یک عشق...
بلکه تمام آن فرصتهایی که می توانستند باشند و نبودند.
حتی اگر امروز همه چیز را به من برگردانند
باز هم چیزی کم است
آن نسخه قدیمی خودم که هنوز می توانست باور کند
زمین جای بازی رویاهاست
حالا ، تنها چیزی که دارم
خشم آرام آگاهیست
اینکه می دانم هر چه از دست دادم، بخشی از من را با خود برد
اما یک چیز را هنوز ندزدیده اند
توانایی نوشتن این سطور را
و شاید همین آخرین سلاحم باشد...
این روزها یاد گرفته ام با چای داغ تنهایی ام بازی کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 11:34 توسط من
|