عشق واقعی، افسانه‌ای نیست که در آن دیگری را فرشته‌ای بی‌عیب ببینی. برعکس، جادوی آن دقیقاً در همین است که چشمانت را به روی تمام آنچه دیگران نمی‌بینند یا نمی‌خواهند ببینند، باز می‌کنی: ترس‌های قدیمی‌اش، خودخواهی‌های کوچک، نقاب‌هایی که گاهی از خستگی می‌افکند، یا آن لحظاتی که از نفرتِ خودش هم می‌ترسد. و درست در میان این طوفان، دستت را دراز می‌کنی و می‌گویی: بمان. همین که هستی کافی است.

اما این پایان ماجرا نیست؛ این شروع خطرناک‌ترین و زیباترین قمار زندگی است. چون پذیرش تاریکی‌های دیگری، تنها زمانی ارزش دارد که او هم حاضر باشد در آینه‌ی تو، سایه‌های خود را ببیند و با آن‌ها روبرو شود. عشق بدون این توازن، تبدیل به زخمی می‌شود که هر دو طرف با دندان‌های خود آن را عمیق‌تر می‌کنند.

پ. نه: متن بالا صرفا یک عقیده هست و شاید تفکر شما هم همین باشه. من فکر می کنم پاسخ درستی وجود نداره و همه چیز در این مقوله نسبیه. در مجموع نظر من اینه که پذیرش تاریکی‌های یک نفر حتی در قبال پذیرش تاریکی های خودت نوعی دیوانگیست! همان عشق نابالغانه‌ هست. گفتم که پاسخ درستی وجود نداره و همه چیز نسبیه...

ولی اگر روزی چنین انتخابی داشتی و نهایتا سر از کوه و بیابون درآوردی بدون که اشکال کارت همینه! واقعا یکی از معماهای جهان همینه! همه ما از بدی و تاریکی بدمون میاد و قطعا هیچ کدوم کامل نیستیم. پس چطوری میشه عاشق کسی بشیم که کامل نیست. بعد از مدتی همه چیز رو خواهد شد. اون موقع چی؟ به نظر شما دوست داشتن در ادامه عشق می تونه بوجود بیاد؟ به نظر شما تغییر به خاطر دیگری می تونه اتفاق بیفته؟ اصلا وقتی به جزئیاتش فکر می کنم و می بینیم پیچیدگی زیادی داره از فکر کردن به این موضوع چندشم میشه و منصرف میشم ...به همین جهت می گم عشق نوعی خودخواهی در وجود پلید انسانیست! به بردگی کشاندن دیگریست ...

اصلا تا حالا به این موضوع فکر کردید که چرا ابراز بی‌پرده اون باب نیست. چرا وقتی از کسی خوشمون میاد، به هر درجه و میزانی، نمی تونیم همون موقع بیانش کنیم!

من عاشق شما شدم ...با هر کیفیت و درجه ای! همین خودش داره بیان می کنه، احتمالا چیز خوبی نیست...یا برده میشی یا به بردگی میری یا هر دوش!