نامه ۹ - پرسیدن بی صدا
وقتی زمین به لرزه درآمد،
نگرانی ام را
در حفرههای سکوت پنهان کردم -
پرسیدم از دیوارها،
از سایههای بیصدا،
از نسیمی که گذر میکرد
بیآنکه پاسخی بیاورد...
تو آمدی و رفتی
با عبارتی کوتاه،
مثل برگی که از شاخه میافتد
پیش از آنکه رنگش را ببینم.
و من،
در آن فاصلهی بیکران ماندم:
بین نگرانیهای نگفتهام
و پاسخهای دادهنشده،
بین ترسهایی که در گلویم فریاد زدند
و کلماتی که هرگز به زبان نیامدند.
حالا باران میبارد،
و صدای آن وداع ناتمام
هنوز در قفسهی سینهام طنین انداز است -
آهسته،
مثل ضربان قلبی که تنها میتپد
در اتاقی پر از سکوت.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 17:14 توسط من
|