غوغای هستی
در این انبوه بیکران، در این موج زدن بیپایان، غوغایی برپاست؛ غوغای هستی.
هستی، سمفونی عظیمی است که نوای آن نه در سکوت، که در هیاهوی گمشدهٔ ذرات روشن ستارگان، در نجوای عاشقانهٔ باد با برگهای سپیدار، و در طنین قدمهای رهگذری ناشناس در کوچههای بنبست جهان طنین انداز است. این غوغا، آوازی است بیکلام که از ژرفای وجود هر ذره برمیخیزد.
این کوههای خاموش، چه آوازها که در سینه دارند. این ابرهای رهگذر، چه رازها که با خود میبرند. هر شهاب، قصهای میسراید و در تاریکی محض، فانی میشود تا آهی شود در سکوت شب. اینها همه نُتهای پراکندهای از همان سمفونی ابدی هستند.
و ما، آدمیان، گمگشتهای در میان این امواج خروشان. گاه در گیرودار زندگی روزمره، غرق در هیاهوی درون خویش، این نغمهٔ عظیم را نمیشنویم. اما در سکوت نیمهشبها، در لمحهای که وجود از تاروپود زمان میگریزد، ناگهان گوش دل میگشاییم و طنین این غوغای مقدس را حس میکنیم.
حکایت ما و این غوغا، حکایت دریایی است با قطرهای. قطرهای که در اعماق اقیانوس، خویشتن را گم کرده، ولی زمانی به خود میآید که طعم شوری دریا را بر زبان خویش میچشد. آنگاه درمییابد که این شوری، از آن او نیز هست. این غوغا، غوغای درون ما نیز هست.
پس چه باید کرد؟
باید گوشی جان به این همنوایی سپرد.باید در نگاهش به یک گلِ تازه شکفته، در شنیدن صدای باران، در گرمای دستی که در دست تو جای میگیرد، این نغمه را جستجو کرد. باید رها شد در این سمفونی، بیآنکه بخواهی نوایی را به نوايی دیگر برتری دهی.
در نهایت، این غوغا، نغمهٔ عشق است. عشقی که جهان را به حرکت درآورده، که ستاره را در مدارش میراند و کهکشان را به رقص میآورد. و ما، ذراتی شناور در این دریای بیکران عشق، زمانی به آرامش میرسیم که خود نیز آواز عشق سر دهیم؛ در نگاهمان، در کلاممان، در بودنمان.
پس بخوان، بخند، بگرى و زندگی کن. که تو نیز نوایی از این نغمهٔ بیپایانی. تو نیز بخشی از این غوغای زیبا و عارفانهای که نامش را "هستی" نهادهاند.