معادله ای با متغیرهای گمشده
گاهی زندگی مشترک شبیه معادلهای میشود که برخی متغیرهایش همیشه گم میمانند. تو سعی میکنی آن را حل کنی، اما همیشه یک طرفِ معادله، سنگینتر از طرف دیگر است.
یک طرف، حمایتهای روزمره است؛ چیزهایی که قابلیت شمارش دارند. طرف دیگر، شکستهای بزرگ و خسارتهایی است که روح را فرسوده میکنند. و در این میانه، یک عبارت همیشه تکرار میشود: "دلم برایت میسوزد."
این جمله، مانند کلیدی است که قرار است همه قفلهای ناعادلانه را باز کند. گویا یک "خدمت" کوچک، میتواند مجوز یک "آسیب" بزرگ را صادر کند. یک دستگیریِ به موقع، توجیهکنندهٔ یک رهاسازیِ طولانی میشود. روانشناسی به این میگوید: تهدید عاطفی. زمانی که محبتهای معمول، به ابزاری برای ایجاد بدهکاری تبدیل میشوند، رابطه از اعتماد خارج میشود و به حیطهٔ معامله قدم میگذارد.
و تو در این معامله، همیشه بازندهای.
چون بهایش را با آرزوهایت میپردازی.با سکوتت در برابر تحقیر. با آیندهای که میتوانست باشد، اما نیست.
سالها فکر میکنی شاید این عدالت است. شاید باید در ازای آنچه میگیری، بخشی از وجودت را بدهی. یک نوستالژی مبهم از روزهای خوب گذشته، مانند مهی میشود که نمیگذارد ابعاد واقعی آسیب را ببینی.
اما کم کم صدای پایی که از جاده افتاده را میشنوی. میفهمی که هیچ حمایتی، به اندازۀ از دست رفتنِ آرامش درون و امنیت وجودی، گرانقیمت نیست. میفهمی که عشق واقعی، هرگز با ترحم معاوضه نمیشود.
و آنگاه تصمیم میگیری.
تصمیم میگیری که معادله را به هم بزنی.نه از سر ضعف، که از روی شهامت. نه برای فرار، که برای پیدا کردن. این قدم، شروع قرارداد جدیدی است با خودت؛ قراردادی که تنها امضایش، انتخاب زندگی به جای بقاست.