آشفتگی
دل از کثرت نابرابریهای جهان تنگ آمده؛ نه تنگی گذرا، که گرفتگیِ دیرپایی که بر جان نشسته. همواره در خاطر از این موضوع رنجورم، و در سکوتی تحمیلی گرفتار—سکوتی از ترس آنکه مبادا کلامی بر زبان رانم که ناخواسته بر آتش ناعدالتیها دمیده باشد. ولیکن چه بسا که این احتیاطِ خودخواسته، به ویرانیِ فهم متقابل انجامد.
و آنگاه که تیغ تبعیض به سمت خودم بازآید، وجودم یکسره مضطرب و پریشان میگردد. چه بسی مخاطب پندارد که رشک بر چشمانت است، ولی حقیقت آنکه این آشفتگی، فریادی است بر بیعدالتیِ روزگار، نه زخمی از حسد.
در این گذارِ دردناک، گاه به تأمل میرسم: شاید نظرگاه من خطاست؟ شاید باید جهان را به منظری دیگر نگریست؟ شک میکنم... شاید راه را به خطا میروم.
شاید حقیقت در این میانه نهفته باشد که بتوان بی آنکه از ترس لغزش خاموش شد، سخن راند؛ و رنج نابرابری را چشید، بی آنکه دل به تاریکی سپرد. و شاید همین درد مشترک، سرآغازی باشد برای درکی تازه—درکی که از دل آشفتگی، شکوفههای همدلی را میرویاند.