نامه ۱۷
هر بار قلم را بر صفحه میگذارم،
عهد میبندم که گذرِ باد، ردّ پایی از تو بر این سفیدگی نبرد.
اما چه سود؟
در سکوتِ واژهها، در فاصلهی میانِ دو نقطه،
نفسکشیدنِ تو را میشنوم...
و درنگ میکنم:
آیا تو خودِ من نیستی؟
همان نیمهی گمشدهای که این همه در پیاش بودم،
امّا آنقدر از خویشتنِ خویش دور افتادهام
که حتّی شناختِ تو—
شناختِ رویای خودم—
برایم دشوار شده است؟
اکنون در این تاریکیِ روشن میاندیشم:
آیا تو هیچگاه بودی؟
یا تنها سایهای بودی از آنچه میخواستم باشم—
تصویری محو از آرزویی دستنیافتنی؟
تو چه بودی؟
جز آهی که از سینه برآمد
و ناگفته در حافظهی باد ماند؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 2:8 توسط من
|